ابرهای تردید، باران امید
روزانه کلیپ های کوتاهی از روانشناسی، موفقیت و کارآفرینی به اشتراک گذاشته میشود،کتاب های انگیزشی بسیاری وجود دارد که آنها را مطالعه کرده است در کوتاه مدت تاثیر گذار بوده اما می گوید آنطور که باید در نفس آدمی رسوخ نمیکند. و سوالش این است که آیا من هم میتوانم!؟
ابرهای تردید روی ذهنش سایه میاندازند، وضعیت جامعه هم سیاهی ابرهای تردید را تیرهتر میکند. به این نتیجه رسیده است که راه رسیدن به موفقیت کوتاه و هموار نیست و نسخه ی واحدی هم ندارد. اینطور نیست که اگر علاقمند به زندگی کسی شویم ما هم با گذراندن آن مسیر به آن حد از موفقیت برسیم، برعکس احتمال شکست محتمل تر است، مگر اینکه کاملاً در جنبه های مختلف شخصیت یکسان باشیم. تازه علایق و استعدادهایمان هم باید یکسان باشد. نتیجه می گیرد رسیدن به کامیابی امکان پذیر است اما شروطی دارد.

برایش برنامه راهبرد شخصی را معرفی میکنند، خیلی امید ندارد که بتواند به نتیجه برسد! جلسات تحلیل شخصیت با دو تست، زنگ هشدار ذهنی اش را فعال میکند. می گوید: وقتی در موقعیتی قرار میگیرم که احتمال بروز ضعفها وجود دارد، آگاهانه تلاش میکنم واکنش خود را به شکل مثبتتری مدیریت کنم. شناخت نقاط قوتم انگیزه بخش شده است.
به تدریج نکات مهم و حیاتی را مییابد: “من حقیقی“ یک گنج است و نقشه راهبردی راه دستیابی به این گنج، هر چه میگذرد کلید یک قفل کشف و دری گشوده میشود.
عوامل راهبردی گام نخست برای رجوع به عمق اهداف و برنامه ریزی برای آن است. نوشتن اهداف، ساده ترین هدفم است که خود هدفی بزرگی است؛ چراکه دستیابی به آن نیازمند انطباق آن با استعداد ها، علایق و کشف منابع است،
به محور موفقیت که رسیدیم، انگیزه ام بالا رفت چون چگونگی استفاده درست از انرژی هایم را یافتم و دوگانگی موجود برای هدف شغلی، مرتفع گردید. حالا تمایلات درونی و شاخص هایی که هدایتگر و محرک هستند را بررسی می کنم، انطباق مفاهیم و احساسات، کشف یادگیری اجتنابی و … اما هنوز در همه موقعیتها موفق نیستم و احساس میکنم این فرآیند نیاز به تمرین و تکرار بیشتری دارد ولی گاهاً دمدمی مزاجی و کمالگرایی مانع بزرگ برای استمرار این موضوع شده است!
بیشتر که جلو می روم، مییابم رشد و توسعه فردی و داشتن راهبرد شخصی یک مفهوم فلسفی است. برای من که با چنین مفهومی بیگانه بودم و موفقیت و پیشرفت را صرفاً در امور قابل اندازهگیری معنا میکردم، درک این مسیر باعث تغییر نگرش نسبت به آینده شده است.
این تغییر نگاه، چالش جدیدی برای من ایجاد کرده است، تلاشی برای پذیرش و درونیسازی مفاهیم بنیادی ناآشنا! این مسیر نه تنها انرژیگیر نبوده، بلکه به نوعی محرک و انگیزه تبدیل شده است. حالا خودم را همچون شخصیتی تازه متولد شده میبینم که در تلاش است او را بهدرستی پرورش دهد.
پنجره ها یک یک باز می شوند و من در مییابم، علت بسیاری از سردرگمی ها و وسواس های فکری در انتخاب مسیر درست زندگی و اهداف، (صرف نظر از آشنا نبودن به استعدادها و راه شکوفایی آنها در سنین پایین توسط خود شخص، والدین، مربیان و… ) مهارت در کشف علایق بصورت ریشه ای است. در حقیقت نام بردن علایق بسیار ساده است، اما آیا تلاش و پشتکاری در پی داشته است؟
در رابطه با خود من بعضی علایق از دوران کودکی با من بوده است، مثل علاقه به ورزش، رانندگی، علاقه به بودن در جمع بزرگان و ..در حقیقت تلاش هم کرده ام اما برای بعضی از آنها منتظر شخص دیگری بودم که بستر مناسب برای رسیدن به آن را برایم فراهم کند. من در این جلسات مشاوره متوجه شدم که واقعاً تنها خود شخص است که با اراده خود میتواند به سرمنزل مقصود دست یابد! برای من بسیار تکان دهنده است که این نیروهای درونی را دارم و استفاده نکردم، آیا فرصت جبران زمان از دست رفته هست؟! چطور میتوانم توانمندتر و مصمم تر علایقم را دنبال کنم؟ چرا گاهی پر از انرژی ام و میخواهم به یک باره مالک همه چیز شوم و گاهی منفعل ؟
من دریافتم که بخاطر ترس از داشتن بعضی چیزها مثل قدرت و شهرت از آنها صرف نظر کردم اما با توجه به یافته های جدیدم می بینم قدرت کنترلشان را داشتم.
نقشه راهبرد شخصی من که تکمیل میشود امیدم به قرار گرفتن در جمع افراد موفق بالاتر می رود از این جهت که همگام با تکمیل نقشه، تجربیات موفقم بیشتر شده و از واقعیتی که در آن قرار دارم دور نمی شوم.
دیدگاهتان را بنویسید